
قوزك پا
ديگه اين قوزك پام
ياري رفتن نداره
لبهاي خشكيدم
حرفي
واسه گفتن نداره
چشاي هميشه گريون
آخه شستن نداره
تن سردم ديگه جايي
واسه خفتن نداره
*
مي خوام از دست تو از
حنجره فرياد بكشم
طعم بي تو بودن و
از لب سردت بچشم
نطفه باز ديدنت رو
توي سينم
بكشم
مثل سايه پا به پام
من
تو رو همرام نكشم
*
- بذا من
تنها باشم
مي خوام كه تنها بميرم
برم و
گوشه تنهايي و غربت بگيرم
من يه عمريست كه اسيرم، زير زنجير غمت
دست و پام غرق خون شد
ديگه بسه موندنت
*
ديگه اين قوزك پام
ياري رفتن نداره
لبهاي خشكيدم
حرفي
واسه گفتن نداره
نوشته شده توسط من در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 19:4 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

درخت نگاهم را می تکانم تا سیب های آن به پای شما بریزد.
به هر رهگذری سلامی تعارف خواهم کرد.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY